کلاغ ها پرنده های با هوشی هستند و عمر طولانی دارند. آنها بدون اینکه اهلی شوند با زندگی شهری و صنعتی سازگار شده اند و به زندگی خود در ازدحام و شلوغی و آلودگی شهرها ادامه دهند. ولی این شرایط تا وقتی عادی است که آنها پرواز میکنند. احتمال زنده بودن آنها در مواقعی که امکان پرواز نداشته باشند خیلی کم است. در این فیلم کلاغی وجود دارد که نمیتواند پرواز کند و در تلاش است برای رفع تشنگی خود را به آب برساند. راه رفتن روی زمین او را با موقعیتهای جدید و موانعی برای رسیدن به آب روبرو میکند. او در نهایت با حمایت کلاغهای دیگر موانع را پشت سر میگذارد و خود را به آب میرساند.
در واقع این فیلم را نمیتوان یک فیلم مستند دانست. ماجرا از آنجا شروع شد که در حال رانندگی کلاغی را دیدم که لنگلنگان در فضای سبز کنار خیابان در حال راه رفتن بود. ماشین را متوقف کردم و به او نزدیک شدم. یک پای او آسیب دیده بود و هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بتواند از روی زمین پرواز کند. نکته جالب این بود که بر خلاف انتظار کلاغهای دیگری نبودند که در صدد نجات او باشند یا با دیدن من که قصد نزدیک شدن به او را داشتم، به حمایت از او در بالای سرِ من با سر و صدای زیاد پرواز کنند. او تنهایِ تنها بود. هیچ فرصتی برای تلف کردن وقت وجود نداشت. به سرعت دوربین عکاسی را از داخلِ ماشین برداشتم و شروع به فیلمبرداری از او کردم. به سختی حرکت میکرد و خیلی زود خسته میشد و در گوشهای زیر شاخ و برگ بوتههای شمشاد میایستاد و با ترس به اطراف خیره میشد. با عبور هر ماشین یا رهگذر پیادهای ترس و وحشت در چهرهاش نمایان میشد و این را از حرکات او به راحتی میشد تشخیص داد.
حرکت در میان بوتهها را دوباره شروع کرد. پس از کمی متوجه شدم با نوکاش قسمتهای نمناکِ خاک باغچه را بررسی و مسیرِ خود را بر اساس امتداد خاکهای نمناک فضای سبز تعیین میکند. در واقع او تشنه بود و در پی پیدا کردنِ آب بود. تلاش من این بود که همهی حرکاتِ او را ضبط کنم. با بررسی محل و نقاطِ دیگرِ فضایِ سبز متوجه شدم که آبی در آن نزدیکی وجود ندارد. باغچه (فضای سبز) با استفاده از ماشینهای آبیاری شهری آبیاری شده بود و خاکِ تشنه همهی آب را نوشِ جان کرده و هیچ آبی برای کلاغ، جز نمناکی حسرت آورِ خاک باقی نگذاشته بود. به خانه رفتم و خیلی سریع با کمی آب به آنجا برگشتم. کلاغ کار خود را پیش میبرد. او هنوز توانایی این را داشت که برای پیدا کردنِ آب تلاش کند. با فاصله کمی در مسیر حرکتِ او یک بطری آب در قسمتی از باغچه که گودتر به نظر میآمد ریختم و با دوربین حرکت کلاغ به آن قسمت را دنبال کردم. او قبل از اینکه به آب برسد، انگار از لابهلای بوتهها، بویِ آب را حس کرد. این باعث شد تلاشِ خود را دوچندان کند و خود را به جایی که بویِ آب و خاکِ سیراب شده از آن برخواسته بود برساند. درست بود. او با دیدنِ آب سر از پا نشناخت و بی هیچ صبر و شکیبایی همانند کودکان، بدون ترس از هر خطری خود را به آب رساند و شروع به نوشیدنِ آن کرد.
بعد از این من ماندم و مقداری فیلم از تلاش یک کلاغِ نابالغ آسیب دیده برایِ رسیدن به آب. قصد کردم از این راشهای مستند یک فیلم کوتاه بسازم. ایدههای مختلفی از ذهنم گذشت. به یاد آوردم که یک بار متوجه شدم جوجه کلاغی از لانه رویِ زمین افتاده است. چند تایی کلاغ با فاصله در بالایِ سرِ او در حال پرواز بودند. همین که به قصد کمک به سمت جوجه کلاغ رفتم، کلاغهای زیادی از زمین و آسمان، در بالایِ سرم جمع شدند و با فاصله خیلی کمی با عصبانیت و قارقارِ زیاد، به حالت حمله، به سمت من با پرواز میکردند. هر چه به جوجه کلاغ نزدیکتر میشدم، فاصله خود را با من کمتر میکردند. با به یادآوری این خاطره تصمیم گرفتم آنرا بازسازی کنم. با شرایطِ موجودِ آن زمان، امکان بازسازی فراهم نشد، به همین دلیل برای القایِ فضایی که در نظر داشتم، با نصب یک لنز تلهفوتو رویِ دوربین به پارک ساعی در خیابان ولیعصر رفتم و از پرواز کلاغها در جاهای مختلف پارک فیلمبرداری کردم، با این نیت که در تدوین با برش پرواز هر کلاغ به کلاغ دیگر و با کمک گرفتن از صدایِ بلندِ قارقار کلاغها در باند صوتی، فضایِ مورد نظر را ایجاد کنم. در انجام این کار تا حدودی موفق بودم اما هنوز یک صحنهی مهم را فیلمبرداری نکرده بودم. صحنهای که در آن خطری کلاغ را تهدید کند و این تهدید باعث شود کلاغهای دیگر برای نجاتِ کلاغِ ما تلاش کنند. برایِ ساخت این سکانس از حنا کمک گرفتم. حنا گربهی رها دختر هشت سالهام بود. پیش از این تجربهی بازی گرفتن از حیوانها را نداشتم. به همین دلیل بهترین راه را در این دیدم که حنا و رها را به باغچهی یکی از دوستانم ببرم و از رها بخواهم که کنار دوربین بایستد و حنا را به سمت خود بکشاند. اینگونه حرکت حنا به سمت دوربین یا در واقع حرکتِ او به سمت کلاغ را ضبط کردم. همچنین از رها خواستم کاری کند که حنا به بالا نگاه کند. رها با بستن یک اسباب بازیِ مورد علاقهی حنا به سر یک نخ و با استفاده از یک تکه چوب بلند، آن اسباب بازی را با فاصله به بالای سر حنا میبرد و حنا هم از روی بازیگوشی به آن نگاه میکرد و به سمتِ آن خیز برمیداشت.
با ضبط این صحنهها قصه کامل شد. کلاغِ نابالغِ آسیب دیدهای به رویِ زمین افتاده است. او تشنه است و برای پیدا کردنِ آب باید روی زمین حرکت کند و خود را به آب برساند. از بداقبالیِ او یک گربه سر میرسد و ظاهراً سودایِ آزارِ او را در سر میپروراند. کلاغهای دیگر به کمک کلاغِ آسیب دیده میآیند و با ترساندن گربه به او کمک میکنند تا خود را به آب برساند و با خیال راحت سیراب شود. اشکالی که در این قصه وجود دارد این است که در واقع گربهها و کلاغها مشکلی با یکدیگر ندارند. در واقع آنها در طبیعت همزیستی مسالمت آمیزی دارند. حتماً شما هم مانندِ من در بسیاری از پارکها دیدهاید که کلاغی رویِ زمین نشسته باشد و گربهای نیز در نزدیکیِ او مشغولِ کارِ خود باشد، بی آنکه کاری به کار یکدیگر داشته باشند. در این فیلم کوتاه این مسئله را نادیده گرفتهایم. از آنجایی که حضور خودِ من و عابران، واقعیترین تهدید برای کلاغ بود، از وجود مادر عزیزم بعنوان یک عابر که متوجه حضور کلاغ رویِ زمین میشود نیز استفاده کردهام. اینگونه شد که با کمک پویان شعلهور و ایدههایِ او این فیلم تدوین شد و در قالب یک فیلم کوتاه پنج دقیقهای به یادگار ماند.
عوامل فیلم مستند حیات